Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


یک قدم تا عشق!!!

می نویسم تا بلکه نوشتن بغض های گلویم را کنار زند

می نویسم تا شاید رهای یابم از ظلمت و تنهایی خود

می نویسم خودم تنها در این بالا

منم من عاشق رسوا والهُ شیدا

می نویسم خسته و تنها       می نویسم از همه دنیا

 

 

می نویسم تا بدانی              بی تو ماندم در تنهایی

+نوشته شده در پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت15:21توسط Hengameh | |

+نوشته شده در پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت15:21توسط Hengameh | |

دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم

 تویی که من از یاد بردی

بدون دلیل

 تویی که دوباره بذر امیدو تو دلم کاشتی و دوباره رفتی

میدونم که منم بی تقصیر نبودم

 میدونم منم تنهات گذاشتم بدون دلیل

 میدونم من بد کردم

ولی خیلی دلم واست تنگ شده

نمیدونم هنوزم پل عشق یادت هست یا نه اونجایی که اولین بار قرار گذاشتیم

اونجایی که واسه اولین بار سرم و گذاشتم رو شونه ها ت

اونجایی که تو برف و سرما دست هم گرفته بودیم نمیدونم اصلا یادت هست یا نه؟

چرا همه چیز خراب شد چرا بد شدیم ؟

چرا ؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

چرا وقتی ماها منتظر برگشتنت بودم نیومدی؟

چرا وقتی بهت میگفتم من تنهام میگفتی با کسی هستی میخواستی من و اذیت کنی ؟

به همین راحتی دل من میشکست

چرا غریبه ها رو راه دادیم تو دلمون؟

تو دل من و تو که جایی جز هم دیگه نبود؟

فقط من بود م و تو

یادت اخرین بار با دلو جونم میخواستم برگردم پیشت یادت روز فقط من بودم و تو؟

چرا گفتی تنهات بذارم ؟

میخواستی من و اذییت کنی ؟ یا انقدر اونو دوست داشتی که به خاطرش از من گذشتی؟

خودمو گذاشتم جای عشق جدیدت من دیگه جایی کنار تو نداشتم هر دفعه که بهم فکر میکردی تصور میکردم عشقت تنهات گذاشته که یاد من افتادی

خودمو گذاشتم جای اون اگه جای اون  بودم دوست نداشتم با کسی تقسیمت کنم

گفتم با کسیم که بری بری با عشق جدیدت بری و عشقی که از من گرفتی و به اون بدی

دلم خیلی برات تنگ شده واسه دستات واسه قلبت واسه اغوشت واسه زندگی با تو

واسه خودمم دلم تنگه  از وقتی دیگه صداتو نشنیدم خودمم نمیشناسم

خیلی دلم پر بود با هیچکی جز تو نمیتونم حرف بزنم ولی توام دیگه صدامو نمیشنوی

دلم داره اتیش میگیره

نمیدونم هنوز یادته اینجارو میخونی اینو یه روز یا نه؟

چرا ادما بزرگ میشن چرا هرچی بزرگ تر میشن دلاشون کوچیک تر میشه؟

چرا دلا سنگی میشه؟

چقدر سخته بدون تو نفس کشیدن بدون تو خندیدن

بدون تو دیدن همه خاطرات

چقدر سخته سپردنت به یه غریبه

سخته که ندونی من تنها بودم و از پیشت رفتم به خاطر اینکه تو

راحت باشی دیگه نترسی که از دستش بدی

چقدر درد داره تظاهر به بی اعتنایی در حالی که از حرفات قلبم می سوخت

کاش می شود  زمانو برگردوند به قبل تا با تمامه وجود تو اغوشت گریه کنم

بدون تو خیلی تنهام و می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری..

 می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته. مثل تموم شبهايی که گذشت. مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد

ديگه زير بارون خيس نميشم.

 ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه

.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..

که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.

. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟

؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟

تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی.

.اشکمو ببينی.

. صدامو نشنيدی

..صدايی که خودت خفش کردی

.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود

..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم

اما بازم ميخوام از تو بنويسم

..ميدونی چرا؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی

+نوشته شده در پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت15:16توسط Hengameh | |

تو آمدی و عشق را دوباره پیدا کردم ، آن عشق بی معنا برایم بامعنا شد و همین شد که قلبم دوباره جان گرفت…
بمان و یاری کن مرا ، تا پایان این راه همراهی کن مرا، نگذار تنها بمانم ، نگذار در این راه بی همسفر باقی بمانم
بیا و در حق دلم عاشقی کن ، بیا و برای یک بار هم که شده عشق را آنطور که هست برایم معنی کن
بس که دلم دست این و آن افتاد کهنه شد ، عمری از احساسم گذشت و پیر شد ، دیگر نه طاقت دوباره شکستن را دارم ، نه حس دوباره ساختن را….
درک کن ، میترسم ، بس که دلم زیر پاهای بی محبت دیگران افتاد و له شد ، زندگی برایم یک داستان بدون عشق شد ….
تو آمدی و باز هم فکرم درگیر شد ، دلم به لرزه افتاد و لحظات با تو بودن نفسگیر شد
به خدا دیگر طاقت ندارم ، بس که شکسته ام دیگر جایی برای غمهای تازه ندارم ، بس که خسته ام ،نفسی برای فرار از خستگی ندارم
دل بسته ام به تو و نگاهی کن به من ،شک نکن به احساسات قلب من ….
دستانم بگیر و آرامم کن ، با قلب شکسته ام مدارا کن ، اینک که با توام ، اینک که دلم را به دریای دلت زدم و محو امواج توام ، مرا با دستهای خودت غرق نکن….
همیشه باش که بی تو عذاب میکشم ، امروز از ته دل  با من باش،که بی تو همان تنها و دلشکسته دیروز میشوم

+نوشته شده در پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت15:11توسط Hengameh | |

منم اونکه تظاهر کرد نداره دیگه احساسی
شاید واسه همینم هست که دستامو نمیشناسی

منم اونکه ازت دوره ولی قهرش حقیقت نیست
اونکه با تموم دلتنگیش تولد ِ تو دعوت نیست !

شاید از صورت ِخستم...از این لحن ِ غم آلودم
بفهمی من کی ام امشب...! کجای زندگیت بودم...!

نمیخواستم بدونی تو چرا به گریه افتادم ...
اگر اصرار میکردم تو رو از دست میدادم...

+نوشته شده در پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت15:11توسط Hengameh | |

+نوشته شده در پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت15:11توسط Hengameh | |

سلام عزیز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟
 
اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟

شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش

اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟
 
اجازه هست بیای پیشم یه كم بگم دوست دارم؟

تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی كسی

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم
 
اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟

خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟

اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟

با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟
 
طپش طپش با چشمكت، غزل بگم برای تو

با اتكا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟

هر چی بگی نه نمی گم، جونم بخوای برات می دم

هر چی می خوای بهم بگو، فقط بهم نگو برو
 
اجازه هست بازم تو خواب، بوس بكارم كنج لبات

یه شعر تازه تر بگم، به یاد شرم گونه هات

نشونیتو بهم می دی؟ تا پنهون از چشم همه

ورق ورق نامه بدم بازم برات
 
همیشه مهربون من! نامه رسید به انتها

فقط یه چیز یادت باشه: بازم به خواب من بیا
 

+نوشته شده در پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت15:11توسط Hengameh | |

کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی

ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی

شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار
تا تو پیرانه سر ای دل به سر کار آئی

ای بت لشگری ای شاه من و ماه سپاه
سپر انداخته ام هرچه به پیکار آئی

روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار
به امیدی که توام شمع شب تار آئی

چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده
در دل شب به سراغ من بیدار آئی

مرده ها زنده کنی گر به صلیب سر زلف
عیسی من به دم مسجد سردار آئی

عمری از جان بپرستم شب بیماری را
گر تو یک شب به پرستاری بیمار آئی

ای که اندیشه ات از حال گرفتاران نیست
باری اندیشه از آن کن که گرفتار آئی

با چنین دلکشی ای خاطره یار قدیم
حیفم آید که تو در خاطر اغیار آئی

لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم
شهریارا به سر تربت شهیار آیی

"شهریار"

 

+نوشته شده در پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت15:10توسط Hengameh | |

+نوشته شده در پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت15:10توسط Hengameh | |

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم

+نوشته شده در پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:,ساعت15:9توسط Hengameh | |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 23 صفحه بعد